روان تحلیل / مطالب / روانشناسی تحلیلی یونگ / یونگ بلاگ

آنچه فرویدی‌ها می‌توانند از یونگ بیاموزند (۱)

1399/05/18

چکیده
با توجه به اینکه در دهه‌ی گذشته، بیش‌ازپیش بین روانکاوان و روانشناسان تحلیلی، ایده ردوبدل شده است، نویسندگان این مقاله که همگی تحلیلگران یونگی هستند، نظریه‌ی بالینی یونگ را بررسی می‌کنند تا حوزه‌هایی را شناسایی کنند که مفاهیم یونگ ممکن است [در آنها] برای پزشکان روانکاو مفید باشد. آنها درباره‌ی رویکرد یونگ به رویا، درکش از روان‌درمانی به عنوان رویه‌ای دیالکتیک، و نظریه‌ی عقده‌ها و کهن‌الگو بحث می‌کنند. همچنین بررسی می‌کنند که چطور مفاهیم یونگ درباره‌ی سلف و تفرد در روش یونگی معاصر استفاده می‌شود. [در ادامه] رویای مردی در اواسط دهه‌ی سی سالگی ارائه شده تا نشان دهیم که چطور این پی‌ریزی‌ها می‌توانند درک بیمار و فرایند تحلیل را تسهیل کنند.

 

رابطه‌ی بین فرویدی‌ها و یونگین‌ها

 

 

 

جان بی‌بی
مؤسسه‌ی کارل گوستاو یونگ سان فرانسیسکو و سان فرانسیسکو، کالیفرنیا

جوزف کمبری
مؤسسه‌ی کارل گوستاو یونگ بوستون؛ پراویدنس، رودآیلند؛ و بوستون، ماساچوست

توماس بی کیرش
مؤسسه‌ی کارل گوستاو یونگ سانفرانسیسکو و پالو آلتو، کالیفرنیا

با توجه به اینکه در دهه‌ی گذشته، بیش‌ازپیش بین روانکاوان و روانشناسان تحلیلی، ایده ردوبدل شده است، نویسندگان این مقاله که همگی تحلیلگران یونگی هستند، نظریه‌ی بالینی یونگ را بررسی می‌کنند تا حوزه‌هایی را شناسایی کنند که مفاهیم یونگ ممکن است [در آنها] برای پزشکان روانکاو مفید باشد. آنها درباره‌ی رویکرد یونگ به رویا، درکش از روان‌درمانی به عنوان رویه‌ای دیالکتیک، و نظریه‌ی عقده‌ها و کهن‌الگو بحث می‌کنند. همچنین بررسی می‌کنند که چطور مفاهیم یونگ درباره‌ی سلف و تفرد در روش یونگی معاصر استفاده می‌شود. [در ادامه] رویای مردی در اواسط دهه‌ی سی سالگی ارائه شده تا نشان دهیم که چطور این پی‌ریزی‌ها می‌توانند درک بیمار و فرایند تحلیل را تسهیل کنند.

پس از فروپاشی روابط فروید و یونگ در سال ۱۹۱۳، بیش از سه ربع قرن طول کشید تا چیزی شبیه به دیالوگ بین نوادگان تحلیلگر این دو بنیانگذار در آمریکا شروع شود. به لطف تلاش‌های حداقل یک تحلیلگر یونگی، جوزف ویلرایت که دوست صمیمی اریک اریکسون، فریدا فروم-ریچمان و بسیاری از روانکاوان دیگر بود (Kirsch, 2000, p. 78-79)، [که] در طول دهه‌های ۱۹۴۰، ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ میزانی تماس شخصی در حلقه‌های حرفه‌ای در آمریکا وجود داشت و در دهه‌ی ۱۹۷۰ حتی کنفرانس‌های بزرگی در سان فرانسیسکو برگزار می‌شد که در آنها، فرویدی‌ها و یونگین‌ها به عنوان همکار با هم ملاقات می‌کردند. با این‌همه، اخیراً در سال ۱۹۹۲، در کتابی جامع به نام زمینه‌ی مشترک روانکاوی به سرویراستاری رابرت والرشتاین، براساس آنچه که فروید اخراج «مخالفان» اولیه‌ی روانکاوی می­دانست، رویکرد یونگی قاطعانه کنار گذاشته شد. تنها بررسی مفصل در این کتاب که به وجهی از کار بالینی یونگ پرداخته بود، برگرفته از ارزیابی به‌شدت منتقدانه‌ی یک نوشته‌ی یونگی معاصر از اولین مطالعه‌ی موردی یونگ برای رساله‌ی پزشکی‌اش بود، که از دیدگاه «زمینه­ی دو فردی» رابرت لنگز انجام گرفته بود (Goodheart, 1984, Wallerstein, 1992, pp. 45-46, 206; see also Plaut, 1988; Samuels, 1988). چنین احتیاطی درباره‌ی مشروعیت روانشناسی تحلیلی به عنوان یکی از انواع تحلیل،‌ دنبال­کننده­ی الگویی است که در ادبیات روانکاوی تا آن زمان می‌توان دید: تکرار نقدها به کار یونگ و تنها اشاره‌ای گذرا به پیوندهای منطقیِ ارتباطاتِ زنجیره­وارِ موجود در آن.
 
با وجود این، در دهه‌ی گذشته تعداد روبه‌رشدی تعامل محترمانه‌تر و سازنده‌تر وجود داشته، که همه‌ی حاضران در این تعامل‌ها  را توانگرتر می‌کند (Kirsch, 2000, p. 242). در سال ۱۹۹۶، مجله‌ی مقالات انتقادی روانکاوی بخش زیادی از یکی از شماره‌هایش را به یک «سمپوزیوم: تفکر پسایونگی» تخصیص داد که اندرو ساموئلز ویراستار، مهمانش بود و دو تن از نویسندگان مقاله‌ی فعلی در آن مشارکت داشتند. در ماه ژوئن همان سال، مجله‌ی بین‌المللی اصلی در حوزه‌ی روانشناسی تحلیلی، به رهبری یکی از نویسندگان حاضر، اولین کنفرانس از مجموعه کنفرانس‌های متمرکز بر تعامل نوظهور بین روانشناسی تحلیلی و روانکاوی را برگزار کرد. سخنرانانی که نماینده‌ی گرایش‌های تحلیلی متفاوت در هر دو جبهه بودند، مقالاتی تأثیرگذار ارائه کردند که بسیاری از آنها در شماره‌ی ژانویه‌ی ۱۹۹۷ مجله‌ی روانشناسی تحلیلی چاپ شدند (Covington, Wharton, & Beebe, 1997). روانکاوان و روانشناسان تحلیلی که به مثابه‌ی همکار با هم مواجه می‌شدند، متوجه شدند عدم‌قطعیت اولیه‌ در هر دو طرف درباره‌ی دورنماهایی برای یک دیالوگ فراگیر، زمانی حل شد که تبادلاتشان، دغدغه­های مشترکی را در نوع رویکرد[شان] به روش بالینی فاش ساخت.
 
این رویداد سرنوشت‌ساز، منجر به کنفرانس دومی شد: «مسائل خانواده: فرزندان فروید و یونگ» با حمایت مجله‌ی روانشناسی تحلیلی در ژوئن ۱۹۹۷ (Covington, Wharton, & Cambray, 1998). مورخان هر دو رویکرد روانکاوی و روانشناسی تحلیلی، ارائه‌هایی داشتند، و زمینه‌هایی چندگانه، بسیار فراتر از جدایی فروید-یونگ، برای ظهور و توسعه‌ی مکاتب تحلیلی جداگانه عرضه کردند. ارائه‌های بالینی روانکاوان و روانشناسان تحلیلی نیز بخشی از این کنفرانس بود که هر کدام به تحلیلی از جبهه‌ی دیگر جواب می‌دادند و تلاش می‌کردند تفاوت‌ها و وجوه اشتراک را نشان بدهند. دو سال بعد، در سال ۱۹۹۹، کنفرانس دیگری در مریدا در مکزیک برگزار شد که تحلیلگرانی از آمریکای لاتین و اروپا در بحث‌ها شرکت کردند (Covington, Wharton, & Cambray, 2000). کنفرانس چهارم در می ۲۰۰۱ در پراگ در جمهوری چک برگزار شد. رویکرد دیگر برای پرورش دیالوگ، پروژه‌ای بود که استفن میچل و اندرو ساموئلز اجرا کردند و پرسشنامه‌هایی برای چند یونگین معاصر فرستادند و از آنها خواستند بعضی از پیشرفت‌ها در روانشناسی تحلیلی را از زمان مرگ یونگ توضیح دهند. جواب‌های روانشناسان تحلیلی به پرسشنامه، همراه با تفسیرهایشان درباره‌ی داده­های موردی که استفن میچل ارائه داده بود، بخش زیادی از شماره‌ی می/ ژوئن ۲۰۰۰ [با عنوان] دیالوگ‌های روانکاوانه را تشکیل می‌داد (Altman & Da vies, 2000). جوزف کمبری به همراه جیمز لی. فوساگی، پرسشنامه‌ی مرتبطی آماده کرد تا برای گروه‌های روانکاوان صاحب‌نام ارسال شوند. پاسخ‌ها که در مجله‌ی روانشناسی تحلیلی در سال ۲۰۰۱ منتشر شدند، نشان‌دهنده‌ی تغییر دیدگاه‌ها در بین روانکاوان نسبت به روانشناسی تحلیلی به منزله‌ی روشی بالینی بودند.
 
این سلسلسه مقالات درصدد است بحث درباره‌ی روانشناسی تحلیلی یونگ را به طور کلی به عنوان منبع بالقوه‌ی دیدگاه‌های بالینی نوین برای روانکاوان پیش ببرد. ما چند حوزه‌ی کلیدی نظریه‌ی یونگ را ارائه می‌دهیم که فکر می‌کنیم به شکل مفیدی می‌توانند مکمل مفاهیم روانکاوانه‌ی فرایند روان در تحلیل باشند.
 
*
 
در دل رویکرد یونگ به درمان روانشناختی، این باور او قرار دارد که تحلیل بالینی، کاتالیزور فرایند رشد طبیعی است کاتالیزوری­ست برای هر فرایند رشد طبیعی­یی که می‌خواهد به هر طریقی شکل بگیرد. اگر کار بر روی عقده‌های بیماران با سعی و کوشش و به شکل دیالوگی صادقانه دنبال شود، ممکن است ثمره‌ی آن، تمایل بیمار برای ورود به رابطه‌ای دیالکتیک با ناخودآگاه باشد. در نتیجه‌ی این رابطه، نه‌تنها تعارض بین ایگو و ناخودآگاه حل می‌شود، بلکه نمادهای مملو از انرژی که تفرد را پرورش می‌دهند،‌ احتمالاً ظاهر می‌شود. هیچ کدام از این‌ها مسئولیت بیمار برای زندگی اخلاقی را تقلیل نمی‌دهد. بلکه، تفرد به سمت خودآگاهی‌ای پیش می‌رود که موجب رشد دیدگاه اخلاقی می‌شود. در نهایت، بهتر است نقل قولی از یونگ درباره‌ی اخلاق رشد فردی از کتاب «روانشناسی انتقال» بیاوریم.
 
تفرد دو جنبه‌ی اساسی دارد: در ابتدا، یک فرایند یکپارچگی درونی و ذهنی است و بعد، فرایندی از رابطه‌ی عینی است که به همان اندازه ضرورت دارد. هیچ کدام نمی‌توانند بدون دیگری وجود داشته باشند، اگرچه گاهی یکی و گاهی دیگری غلبه دارد. این جنبه‌ی دوگانه، دو خطر متناظر دارد. خطر اول این است که  بیمار از فرصت‌های رشد معنویِ حاصل از تحلیل ناخودآگاه، به عنوان بهانه‌ای برای فرار از مسئولیت‌های عمیق‌تر انسانی و برای اثرگذاری بر «معنویت» خاصی که نمی‌تواند در برابر نقد اخلاقی بایستد، استفاده کند؛‌ خطر دوم  این است که شاید گرایش‌های آبا و اجدادی تسلط پیدا کنند و رابطه را به سطحی ابتدایی بکشانند. بین این چاله و چاه، مسیر باریکی وجود دارد و هم عرفان مسیحی قرون وسطی و هم کیمیاگری سهم زیادی در کشف آن داشته‌اند (Jung, 1946/1966b, p. 234).

 

 

نظرات 
    برای ثبت نظر باید عضو باشید. اینجا ثبت نام کنید یا اگر عضو هستید وارد سامانه شوید.