Strata | 3 Columns / Interactive Banners
10479
page,page-id-10479,page-template,page-template-full_width-php,ajax_fade,page_not_loaded,,,,wpb-js-composer js-comp-ver-3.7.3,vc_responsive

موسیقی درمانی

23/07/1396


موسیقی درمانی یکی از روش هایِ نوینی ست که اخیراً بسیاری از روان درمانگران برایِ درمانِ انواعِ افسردگی ها از آن بهره می برند.اما بشنوید موسیقی که امروز چیزی شبیه به یخ را در درونم ذوب کرد و در و پنجره هایِ خاکستریِ خانۀ دلم را دوباره بارنگهایِ گرم و جذاب تزئین کرد. آه...افسوس...برایِ اولین بار تاسف خوردم که چرا زبانِ فرانسوی نمی دانم.هر چند برایِ اینکه با روحِ این ترانه ارتباط برقرار کنم لزومی به مجهز بودن به زبان نبود.چیزی ورایِ کلمات و زبان در روحِ این موسیقی و ترانه وجود دارد چیزی که فارغ از فرم ها یِ زبانی و کلامی مستقیماً با زبانِ روح با جانم ارتباط برقرار کرد.گویی روحِ تمامِ عشاقی که با این ترانه به هم دلباخته اند در ملودیِ این موسیقی پنهان است.

زمانی که از دیدنِ حجمِ آلودگی هوایِ شهرم غمگین بودم زمانی که از برخوردِ ناشایستِ چند عابرِ عصبی رنجیده بودم ، زمانی که سرما را نه تنها در بیرون بلکه در درونِ روابطِ انسانی مشاهده کردم ، زمانی که در اثرِ آلودگی هوایِ شهرم دچارِ آنچنان سردردِ بی سابقه ای شدم که دردش را در ریشۀ دندانهایم احساس می کردم ، چشمانم را بستم و خانه (Home) را تصور کردم .جایی امن ، تمیز شفاف گرم و سرشار از رنگ هایِ زیبا...کلبه ای چوبی ، شومینه ای روشن ، آتشی برافروخته و صدایِ جرقه هایی که از هیزم هایِ در حالِ سوختن به آسمان پرتاب می شدند. تصورِ جامِ شرابی در دست و مزه مزه کردن مزۀ گسِ شراب و همراهِ آن حس و خلسه ای خوشایند.در این بینِ صدایِ charles aznavour برایم از عشق سخن می گوید از این اکسیرِ حیات بخش از این ملودیِ دلنشین و شیرین.

لحظه ای نشسته بر مخده هایی نرم و گرم در کنارِ آتشِ شومینه هستم و لحظه ای بعد سرخوش و خندان با جامی در دست می رقصم و می چرخم و خنده هایِ مستانه سر می دهم.گاهی هم اشکی از سرِ شوق می ریزم .قطره هایِ اشک بر زمین می ریزند و از هر کدام از آنها شاخه گلی سرخ می روید ، فضا پر است از رایحۀ دل انگیزِ عطرِ گلِ سرخ... آرام آرام حس می کنم تنش از بدنم دور می شود و جایِ آن را گرمایی ملایم و عمیق می گیرد.مدتی در این حسِ دلپذیر می مانم و بعد چشمانم را باز می کنم قلبم مملو از عشقی است که مایل است به همه جا انتشار یابد حتی برایِ آن عابرِ عصبی که چند دقیقۀ پیش از او رنجیده بودم.باز هم این تمایل را تماشا می کنم و با لبخندی بر لب و احساسِ غنایی عمیق و درونی مشغول به نوشتن می شوم.

گویی کسی در پنهان ترین گوشه هایِ نهان خانۀ دل سکنی دارد کسی که به اشاره ای می آید و ناگهان مرا به خلسه ای شیرین و شفا بخش میهمان می کند کسی که برایِ من گاهی شبیه به یک نقاش است و گاهی شبیه به یک آوازه خوان و گاهی شبیه به ساقی که جامِ باده ای در دست دارد. براستی کسی که با خویشتنِ خویش عشق می بازد چه سرشار است از عشق.برایِ آنکس که با خویشتنِ خویش در صلح و دوستی است «تنهایی» چه واژۀ بیگانه ای است. حالا قلبم آنقدر مملو از گرما و شور و عشق است که بی شک در این سرمایِ ناجوانمرد سلامِ هر عابری را با گرمایی دلنشیم پاسخ خواهم گفت...

عاطفه عبدی 16 دی ماه 92