(به صورت آنلاین در دو پلتفرم Skyroom برای شرکت کنندگان داخلی ایران و Google Meet برای شرکت کنندگان خارج از ایران)

اصطلاح معاصر وجودگرایی اغلب با فیلسوفان فرانسوی نظیر ژان پل سارتر و گابریل مارسل ارتباط دارد که این فلسفه را در دهه ۱۹۴۰ایجاد کردند. همچنین درمانگران وجودی از فعالیت فیلسوفانی چون مارتین هایدگر، ادموند هوسرل، امانوئل لویناس و مارتین بوبر تأثیر پذیرفتهاند. فیلسوفان اصلی روان درمانی وجودی دو فیلسوف نابغهٔ قرن نوزدهم یعنی کییرکگارد و نیچه هستند که به انسانیت زدایی مکانیکی افراد در دنیای پیشرفته واکنش نشان دادند و تأثیرات آنها را میتوان در بین روانشناسان معروف سراسر دورهها مشاهده کرد.
روانپزشک سوئیسی لودویگ بینزوانگر (۱۹۶۶–۱۸۸۱) اولین پزشکی بود که روان درمانی را با وجود گرایی ترکیب نمود. این کار قسمتی از جهتگیری روان درمانی وجودی گستردهتری بود که در اروپای مرکزی در پاسخ به نارضایتی از چارچوبهای نظری روانپزشکی و روان تحلیلگری به وجود آمد. در سال ۱۹۸۸، انجمن تحلیل وجودی در بریتانیا دایر گردید که مجله تحلیل وجودی را منتشر کرد. روان درمانی وجودی در سال ۱۹۵۸ با انتشار کتاب وجود : بعدی جدید در روانپزشکی و روانشناسی اثررولو می، ارنست آنگل و هنری الن برگر، به ایالات متحده معرفی شد. اریک فروم یکی از بانیان مؤسسه ویلیام الونسون وایت، کتابهای زیادی نوشت که موضوعات وجودی را مورد بررسی قرار میداد. وی در کتاب گریز از آزادی بر روی گرایش انسان به سر سپردن به قدرت به عنوان روشی برای دفاع علیه ترسهای وجودیِ ناشی از انتخاب آزاد، تمرکز کرد. همچنین در کتاب هنر عشق ورزیدن موضوعاتی را دربارهٔ تنهایی وجودی مطرح کرد.
ویکتور فرانکل کتاب انسان در جستجوی معنا را نوشت که رویکردی به معنادرمانی را ترویج میکند که در آن بر اراده، آزادی، معنا و مسئولیت پذیری تأکید میشود. اولین کتاب جامع در روان درمانی وجودی در سال ۱۹۸۰ تحت عنوان روان درمانی وجودی توسط اروین یالوم نوشته شد. در این کتاب و کتابهای بعدی یالوم تلاش کرد تا آنچه را یک درمانگر وجودی میبایست در جلسات درمانی انجام دهد، با شرح و تفصیل بیان کند. همچنین یالوم در کتاب خیره به خورشید غلبه بر ترس از مرگ بر روی تجربه و درمان سطوح بالای اضطرابِ مرگ تمرکز میکند.
گوشهای از مفاهیم:
مطالعات روان شناسانه و عصب شناسانه از سه «زندان» برای ما آدمیان حکایت می کنند.
زندان اول، زندان «تعصبات پنهان» ماست و اینکه زیست ما آدمیان مطابق با برخی باورهای ناخودآگاه ماست. این باورهای ناخودآگاه رفته رفته بدل به تعصباتی (مثل نژادپرستی) می شود که حتی با خطا دانستن آنها به سادگی از وجود آدمی رخ بر نمی بندد.
زندان دوم، زندان «عواطف» است. در این جلسه از شان عواطف در وجود آدمی سخن می رود و اینکه در تقابل دانستن عقل (دلیل) و عاطفه خطاست. مطالعات عصب شناسانه نشان می دهد دو وضعیت عقلانی و عاطفی ما چنان به هم گره خورده اند که ما حتی بدون عواطف و احساسات نمی توانیم عقلانیت خودمان را به کار گیریم. ما در زندان عواطف زندگی می کنیم و مفر و مخلصی وجود ندارد. با این حال، همین عواطف بسیاری از داوری های ما را گل آلود می کند و باید محدود و اصلاح شود. عواطف همچنین به ما کمک می کند که در انتخاب و تصمیم گیری های روزمره سریع تر عمل کنیم. اگر وجود ما عقلانیت محض بود بسیاری از هزینه-فایده های ما شاید تا ابد به طول می انجامید!
زندان آخر «بدنمندی» ماست. ذهن و ذهنیت ما آدمیان را نمی توان جدا از بدن و جسم آدمیان دانست. ما آدمیان اگر بدن و جسم دیگری داشتیم، ذهن و ذهنیت دیگری می داشتیم. ذهن بدنمند ما باورهای ما نسبت به دنیای پیرامون را محدود می کند. راست دست ها لزوما مثل چپ دست ها نمی اندیشند. گویی ما در ابدان خودمان نیز اسیر شده ایم.
شناخت این سه زندان مقدمه شناخت احوال اگزیستانسیال ماست. ما تا ندانیم با چه روان، مغز و ذهنی زندگی می کنیم، نمی توانیم بفهمیم بسیاری از اضطراب ها، دلهره ها، ترس ها و اعوجاجات روانی ما از کجا آمده است.